معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
خواندنى ها
خواندنى ها
نصف اجر شهيد
مردى خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: من همسرى دارم كه وقتى داخل منزل مى شوم به استقبال من مى آيد و آن گاه كه خارج مى شوم مرا مشايعت مى كند و هنگامى كه مرا غمگين مى بيند به من مى گويد: چه چيز باعث ناراحتى تو شده است؟ اگر براى خرجى و درآمدت نگرانى, كه خوب, تأمين آن را خداوند به عهده گرفته است و اگر اندوهت براى امر آخرتت است, خداوند اين اهتمام و غمت را افزون كند.
پيامبر(ص) فرمودند: همانا براى خداوند كارگزارانى است و اين زن جزء كارگزاران او است, براى او نصف اجر يك شهيد است.
حميدرضا غلاميان, شماره اشتراك ٤٢٩٢
وسائل الشيعه, ج١٤, ص١٧
لغزش بزرگان
روزى ابوحنيفه از راهى مى گذشت, كودكى را ديد كه در گِل مانده بود. گفت: گوش دار تا نيفتى. كودك گفت: افتادن من سهل است. اگر بيفتم تنها باشم, اما تو گوش دار كه نيفتى, چون اگر پاى تو بلغزد همه مسلمانانى كه دنبال تو روانند خواهند افتاد و آن زمان برخاستن همه كار دشوارى است.
محمدرضا منصورى شاد, شماره اشتراك ١٧١٤
نقل از: كيهان روزانه, ١٥ آذرماه ٦٦.
نخست وزير برنج بر دوش
اگر همه ما روزگارى ديده بوديم شهيد رجايى پيش از انقلاب, خود شخصاً مايحتاج خانه اش را مى خريد و به منزل مى برد, براى همه يك امر عادى بود, اما بعد از انقلاب با فاصله كمى كه از دوران طاغوت و جلال و جبروت زمام دارانشان داشتيم, براى ما باور كردنى نبود كه همان خلوص و مردمى بودن شهيد رجايى را در پست هاى مهم وزارت, نحست وزيرى و يا رياست جمهورى دوباره مشاهده كنيم.
ييك روز وقتى رجاييِ نخست وزير را ديدم كه مانند همان معلم ساده سال هاى پيش, كيسه برنج و نياز روزانه خانه را با دوش خويش به منزل مى برد, داشتم كلافه مى شدم و بى اختيار به سويش دويدم. پس از سلام گفتم: براى اهالى محل خوب نيست كه ببينند شما با اين مسئوليت سنگين به اين شكل در زحمت بيفتيد, اجازه دهيد من كمكتان كنم. او با يك دنيا احساس مسئوليت در قبال پرسش من و تكليف خويش در خانواده, اول جواب سلام را داد و بعد گفت: متشكرم, من بايد كار خود را خودم انجام دهم, من با اين كار اجر مى برم, مرا از اجرى كه خدا وعده داده است محروم نكنيد. اين را گفت و به راهش ادامه داد و با اين عملش شگفتى مرا مضاعف كرد.
محمدرضا غلامى, شماره اشتراك ٣٣٣٠
به نقل از: حسن عسكرى راد, رمز جاودانگى
به خدا من فقط يك جفت پوتين برداشتم.
افسر عراقى رو به اسير ايرانى كرد و گفت: آخر پسرجان تو از جبهه چه مى فهمى, چه برداشتى دارى؟ گفت: هيچى, به خدا من فقط يك جفت پوتين برداشتم با يك اوركت و يك ساعت مچى. افسر عراقى گفت: با اين كه پشت لباست نوشته اى: ورود هرگونه تير و تركش ممنوع, پس چرا مجروح شده اى؟ اسير ايرانى كه بسيار حاضر جوابى بود, گفت: تركش بى سواد بوده, تقصير من چيه؟ پسر جان اسمت چيه؟ عباس. ديگرى پرسيد: اهل كجايى؟ گفت: بندرعباس. سومى با تعجب پرسيد: اسم پدرت چيه؟ گفت گل عباس. چهارمى پرسيد: كجا اسير شدى؟ گفت: دشت عباس. افسر عراقى گفت: دروغ مى گويى پدرسوخته. اسير گفت: نه به حضرت عباس.
عصمت اعرابى, شماره اشتراك ٢٨٨١, از تودشك
نقل از: ماهنامه فرهنگى شاهد
معاف از آسياب گردانى
اميرى گذارش به آسيابى افتاد, الاغى را ديد كه آسياب را مى چرخاند و زنگوله اى بر گردن دارد. از آسيابان پرسيد: اين زنگوله در گردن الاغ براى چيست؟ گفت: براى اين كه اگر ايستاد فورى بفهمم. امير گفت: اگر الاغ بايستد و گردن خود را مانند من بجنباند ـ و شروع كرد به جنباندن سر خود ـ چه خواهى كرد؟ گفت: اگر خرى پيدا شود كه عقلش مانند عقل شما باشد, آن وقت او را از آسياب گردانى معاف كرده, به دارالحكومه خواهم فرستاد.
رمضانعلى نريمانى, شماره اشتراك ٥٦٠٣, از اصفهان
نقل از: مجله خانواده سبز, سال اول, شماره ٤.
رؤياى راستين
شهيد مدنى مى گفت: من در دو موضوع به خودم شك كردم: يكى اين كه به من مى گويند: سيد اسدالله, آيا واقعاً من سيد هستم, از اولاد پيغمبر هستم؟ و ديگر اين كه آيا من لياقت آن را دارم كه در راه خدا شهيد شوم يا نه؟!
روزى به حرم امام حسين(ع) رفتم. در آن جا با ناله و زارى از امام خواستم كه جوابم را بدهد. پس از مدتى يك شب امام حسين(ع) را در خواب ديدم كه بالاى سرم آمد و دستى به سرم كشيد و اين جمله را فرمود: (يا بُنَيَّ انت مقتول; اى فرزندم تو كشته مى شوى؟ جواب دو سؤال من در آن بود. امام فرمود: فرزندم! يعنى من سيد هستم و ديگر اين كه به من بشارت داد كه شهيد مى شوم.
مهناز حجتى, شماره اشتراك ٤٣١٤, از نجف آباد
نقل از: معجزات و كرامات امام حسين(ع)
سرخ جامگان
آورده اند كه پادشاهى عادل در سرزمين چين حكومت مى كرد تا اين كه بر اثر بيمارى, حس شنوايى خود را از دست داد. پس در نزد وزيران سخت بگريست. آنان براى آرامش پادشاه گفتند: اگر حس شنوايى رفت خدا به شما عمر زياد دهد. پس پادشاه گفت: شما را غلط افتاده است. من بر آن مى گريم كه اگر مظلومى براى دادخواهى آيد آواز او نشنوم. پس بفرمود تا در همه سرزمين او ندا كنند: هيچ كس جامه سرخ نپوشد جز مظلوم تا چون لباس سرخ او را از دور بيند, بداند كه مظلوم است و در دادن حق او كوشد.
روح الله مهرابى, شماره اشتراك ٢٣٦٠, از همدان
نقل از: محمد عوفى, جوامع الحكايات
شير مادر
از مادر مقدس اردبيلى درباره پرورش فرزندش سؤال كردند كه او چگونه به اين مقام بلند رسيده است؟ او گفت: هيچ گاه لقمه شبهه ناك و مشكوك نخوردم و قبل از شير دادن طفلم با طهارت و وضو بودم و اصلاً به مردان بيگانه و نامحرم نگاه نمى كردم. پس از شيرخوارگى نيز در طهارت و پاكى اش كوشا بودم و اجازه نمى دادم با بى ادبان و زشت كرداران تماس داشته باشد.
حسينعلى حيدرى فرد, شماره اشتراك ٢٦٨٠
نقل از: محمود ارگانى, اهميت و اثرات شير مادر, ص٦٤
عذاب وجدان
كلود ايترلى, خلبان آمريكايى كه در سال ١٩٤٥ شهرهاى هيروشيما و ناكازاكى را با نخستين بمب اتمى بمباران كرد, از روز ٢٣ نوامبر ناپديد شد. پس از پايان جنگ كه تلفات و ضايعات وارده بر اين دو شهر فاش شد, ضربات روحى شديدى بر اين افسر آمريكايى وارد گرديد. او هميشه خود را مسئول كشتار مردم اين شهر مى دانست. معالجات پزشكان در بهبود حال او تأثيرى نكرد و ناچار در بيمارستان امراض روحى بسترى شد. در نهايت, جرايد نوشتند: پليس آمريكا از مردم استمداد طلبيد كه در بازداشت كلود ايترلى با پليس همكارى كنند, زيرا آن ها معتقد بودند چون خلبان نيروى هوايى به مرض روحى شديد دچار شده است, امكان دارد دست به اعمال خطرناكى بزند كه امنيت عمومى را به خطر بيندازد.
خلبانى كه در سال ١٩٤٥ دو شهر ژاپن را بمباران كرده بود, از مدتى قبل اين جمله را دائماً تكرار مى كرد: من قاتل صد وپنجاه هزار نفر هستم و هرگز خود را براى اين گناه بزرگ نمى بخشم.
آرى, اين جا است كه امام سجاد(ع) مى فرمايد: (من الذنوب التى تورث الندم قتل النفس التى حرم الله; يكى از گناهانى كه پشيمانى آورد و در نتيجه به روح و روان انسان ضربه وارد مى سازد, كشتن انسانى است كه خدا كشتن او را حرام كرده است.)
محمد فروغى, شماره اشتراك ٢٦٣٣
نقل از: چهل سرگذشت درباره كيفر و پاداش اعمال
دسته شقايق
اواخر سال ٦٩ مى خواستيم در منطقه اى شروع به تفحص كنيم كه مشكلاتى داشت و مى گفتيم: شايد مجوز كار به ما ندهند. در آن زمان بحثى پيش آمد و سپاه گفته بود: شما يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست. شش روز آن منطقه را گشتيم اما چون به شهيدى برنخورديم و دل شكسته خواستيم برگرديم ـ صبح نيمه شعبان بود ـ گفتيم: امروز به ياد امام زمان(ع) مى گرديم; اما فايده نداشت تا ظهر به جست وجو ادامه داده بوديم و بچه ها رفتند براى استراحت.
در حال خودم بودم, گفتم: اى امام زمان, يعنى مى شود بى نتيجه برگرديم. در اين فكر بودم كه چشمم به چهار پنج شقايق افتاد كه برخلاف جاهاى ديگر كه تك تك مى رويند, در آن جا دسته اى روييده بود. گفتم: حالا كه دستمان خالى است شقايق ها را مى چينم و مى برم براى بچه هاى معراج تا دلشان شاد شود و اين هم عيدى آن ها باشد. وقتى شقايق ها را كندم ديدم روى پيشانى يك شهيد روييده اند.
او نخستين شهيدى بود كه در تفحص پيدا كرديم; شهيد مهدى منتظر قائم. اين جست وجو در منطقه شرهانى بود و با آوردن آن شهيد, مجوزى داده شد كه به دنبال آن, ٣٠٠ شهيد در آن منطقه شناسايى شد; شهدايى كه هركدام داستانى دارند.
جواد ابوالحسنى, شماره اشتراك ٧٥٢٠
نقل از: حميد داودآبادى, تفحص, ص١٧٧.
سروده هايى درباره غيبت
بود غيبتِ مَرد مُردار خوردن
از اين لقمه كن پاك كام و دهان را
(صائب تبريزى)
آن كس كه لواى غيبت افروخته است
او از تن مردگان غذا ساخته است
آن كس كه به غيبت خلق پرداخته است
ز آنست كه عيب خويش نشناخته است
(سنايى غزنوى)
زبان كرد شخصى به غيبت دراز
بدو گفت داننده اى سرفراز
كه ياد كسان پيش من بد مكن
مرا بدگمان در حق خود مكن
(سعدى)
عيب درويش و توان گر به كم و بيش بد است
كـار بد مصلحت آن اسـت كـه مطلق نكنيم
(حافظ)
محمدرضا غلامى, شماره اشتراك ٣٣٣٠, از اصفهان
مهر مادرى
مادرى پير و پريشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بى شوهر و از حاصل عمر
يك پسر داشت شرور و خودخواه
روز و شب در پى اوباشى خويش
بى خبر از شرف و عزت و جاه
ديده بود او به برِ مادر پير
يك گره بسته زر, گاه به گاه
شبى آمد كه ستاند آن زر
بكند صرف عمل هاى تباه
مادر از دادن زر كرد اِبا
گفت رو, رو! كه گناه است گناه
اين ذخيره است مرا اى فرزند
بهر داماديت ان شاءالله
حمله آورد پسر تا گيرد
آن گره بسته زر, خواه مخواه
مادر از جور پسر شيون كرد
بود از چاره چو دستش كوتاه
پسر افشرد گلوى مادر
سخت, چندان كه رخش گشت سياه
نيمه جان پيكر مادر بگرفت
بر سر دوش و بيفتاد به راه
برد در چاه عميقى افكند
كز جنايت نشود كس آگاه
شد سرازير پس از واقعه او
تا نمايد به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد
ناله زار و حزينى ناگاه
آخرين گفته مادر اين بود
آه! فرزند نيفتى در چاه!!
وجيهه مهرپويان, شماره اشتراك ٤٩١٩